خوشبختی
 
 
موضوعات

آموزش کودکان(۱)

ابتکار(٤)

بخشش(٥)

بد آموزی(۱)

بز کوهی(۱)

پاییز(۱)

تغییر(٢٠)

تولد(۱)

جالب(۳٠)

جملات زیبا(٢)

خوشبختی(۱٥)

داستان(٢۱)

دعا(۱)

دوست داشتن(٢)

دکتر شریعتی(٢)

راز(۱)

زندگی بهتر(٤٤)

سلام(٢)

سلامت(٢)

سلامتی(۳)

شایعه(۱)

شعر(٦)

صخره نوردی(٤)

عکس(۳۱)

عکس العمل(۱)

عیدی(۱)

لقمان حکیم(۱)

ماهک من(۱٩)

مستحق(۱)

نگرانی(۱)

نیایش(۱)

کوچولو شیطون(۱)

یلدا(۱)

____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

فروردین ٩۱

آذر ٩٠

آبان ٩٠

مهر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آذر ۸٩

آبان ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

____________________
مطالب اخير

چهار فصل

شروعی دوباره

ماهک نانازم - یک سال و سه ماهگی

به سوالات جنسی کودکان پاسخ دهید

بخت با من یار نیست

رونمایی از خودم

پاییز

تولد یک سالگی - نازگل خاله

ماهک مو فرفری - یازده ماهگی

حس واقعی

____________________
نويسندگان

لیلیوم

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

آباژور

آلینا جون

بانو و ميرزا

عروس تنها

غذای متفاوت

عروس نمونه

مهرسا كوچولو

روزهای زندگی

قاشق طلائي

ثانیه های زندگی

یک دختر یا یک زن

اين يك زندگيست

سالهای دور از خانه

چیزی به نام زندگی

سایت آشپزی ملک بانو

رازهای زیبایی و جذابیت

زندگي مخفي يك زن مجرد

یادداشتهای روزانه دکتر دلژین

من و همسرم در کنار هم زندگی میکنیم

گلناز و زندگي خاكستري اش

خاطرات یک کهنه عروس

داستان دنباله دار عشق

امروز یه روز تازه است

در آغوش یک غریبه

رنگارنگ زندگی من

نقطه عطف زندگی

دیبا و نیکا ناز نازی

ویدا و عشقولی

تا عمق یک رویا

عروس کوچولو

ژولیت و گابریل

لذت آشپزي

ايده هاي ناب

مدل لباس

خاطرات من

ميترا جان

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 



Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین
 
 
 
 

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

چهار فصل

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

 پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....

  پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

 پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

 

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

 

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

شروعی دوباره

سال نو مبارکلبخند

دوستان عزیز به زودی با مطالب و عکسهای جدید میام

پيام هاي ديگران ()

 
 

شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

ماهک نانازم - یک سال و سه ماهگی

 
 

پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

به سوالات جنسی کودکان پاسخ دهید

صحبت کردن در باره جنسیت برای اغلب والدین کاری دشوار است. والدین یا نگران زیاد گفتن هستند و یا کم گفتن ویا نگران گیج کردن بچه های خود. بسیاری از والدین هم فکر میکنند که اگر در باره مسائل جنسی با کودکان خود صحبت کنند افکار جنسی را در ذهن های کوچک آنها پرورش میدهند و با این کار بچه ها را به تجربه های جنسی تشویق میکنند.


ادامه مطلب...

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

بخت با من یار نیست

 

 

  روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد...

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ ! شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

شاه گفت :  آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد و پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد...

شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم...

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

به دهقان گفت : وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست...!

کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟!!

بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد...!

 

 

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

رونمایی از خودم

 


ساعت فلش